تبليغاتX
... تنها برای تو می نویسم ...
..:::.. دنیا دیگه مثل تو نداره ..:::..

 

مثل همیشه اول سلام به ندای قشنگم و بعد همه به عزیزانی که این بلاگ رو ملاحظه میکنن...

از ندای گلم خیلی معذرت میخوام که نتونستم این چند وقته اونجور که باید باشم نبودم  و خودم بخاطر این موضوع خیلی خیلی ناراحت بودم و هستم و اینکه یه مدت آپ کردنم عقب افتاد دلیلش هم جابجایی و شیوه زندگی بود که خوشبختانه فعلا تا حدی عوض شدن سیستم زندگیم دستم اومده تو این مدت اتفاقات خوب ، بد ، ناراحت کننده و خوشحال کننده زیادی اتفاق افتاده که سعی میکنم تو پستهای بعدی تو خاطرات وبلاگمون ثبت کنم و برای آینده به یادگار بذارم...

 

از ندای گلم بخاطر همه مسائلی که پیش اومد و نتونستم تو این چند وقته به دیدنش برم خیلی معذرت میخوام ندای گلم به خدا خودت میدونی که چقدر تحمل دوریت برام سخته اما بعد امتحانت حتما میام گل روی ماهت رو میبینم الهی فدات بشم خیلی ماهی همه ی زندگیمی،خوشگلم خیلی دوست دارم.

 

ندای گلم تو زندگیم فقط تو رو میخوام

 

 

با تو من یه حرف دارم

حرف بی بهونه

حرفی که از عشق ما یادگار بمونه

بیا دست هامو بگیر که برات میمرم

تونگوکه قلبم واز توپس میگیرم

ای وای که وجودم به یک اخمه تو می لرزه


یک خنده ی نازه تو به صد دنیا میرزه

چشمات می درخشه به من شادی می بخشه

گل کرده تو موهات گل یاس و بنفشه

تو حرف رو لبامی

قشنگ ترین کلمایی

تو آسمونه عشقم مثله ماه تمومی.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 4:38 بعد از ظهر
  به قلم: حمیدرضا  | 

می نويسم يادگاری تا بماند روزگاری گر نباشم روزگاری اين بماند يادگاری

سلام به ندای عزیز تر از جونم که همه ی زندگیه و هستیه منه...

 

 

بعدش هم سلام به همه دوستانی که به بلاگ من و ندای گم سر میزنن.

 

 

           

 

ندای گلم 1 ساله شدنه عشقمون رو به تو و خودم تبریک میگم ایشاالله که همیشه

صحیح و سالم باشی.

 

                       

 

یک سال قبل در چنین روزی من همسفر زندگیم رو برای اولین بار دیدم  امروز میخوام خاطره  1 ماه اول آشناییم با ندای گلم و اولین دیدارمون با همدیگرو بنویسم.

 

 

                    

 

 

                                       

 

               

                

                   

 

 

اول آشناییمون نه من و نه ندای ماهم اصلا قسط دوست شدن نداشتیم فقط من باهاش درد و دل کردم بطور خیلی خیلی اتفاقی هم به ندا پی ام دادم البته همچین اتفاقی هم نبود سرنوشت و خواست خدا بر این بوده که من رو اسم قشنگ خانومه گلم که همون لحظه از روم داشت خارج میشد و بهش پی ام دادم ندای منم اصلا اهل چت نبود ولی برای اینکه خانومی قربونش برم استعداد زبان دوم داره تو روم های خارجی میرفت دخمله من همیشه هم با همجنس هاش گفتگو میکرده ولی خوب اون روز از شانس و سرنوشت من یه سرکی به روم ایران زده بود خلاصه منم اصلا علاقه ای نداشتم به روم و این جور مسائل ولی اون شب دیگه از بی حوصلگی رفتم خلاصه پی ام دادم و دیدم که با یک خانومه مودب گل که خیلی خیلی منطقی وخیلی خیلی مهربونه طرف هستم

بعد دیگه باهاش درد و دل کردم خانومه من همیشه شب ها زود میخوابه طفلک اون شب باهام تا دیر وقت بیدار موند و باهام همفکری کرد و درد و دلم و گوش داد بعدش ازش اجازه گرفتم که اددش کنم با اینکه ندا خانومه من هیچ پسری رو تا به حال جز من ادد نکرده بود بهم اجازه داد که اددش کنم بعدش اصلا فکر نمیکردم که دوباره همزمان با هم بطور اتفاقی آن بشیم گذشت و باز با هم صحبت کردیم برا بار سوم دیگه قرار گذاشتیم آن بشیم بعله اینجا بود که دیگه مهربونی های ندا خانومه گلم دله منو برده بود به خودش هم گفتم بعدش دیگه تلفن موبایلش  و خواستم خودش گفت نه شمارت و بده خلاصه بهم تلفن کرد دقیقا ظهر بود ساعت 2:30 تا 3 بود منم از خونه اومدم بیرون دیدم که صدای خانومم خیلی مهربونه خلاصه گذشت یه مدت با هم صحبت کردم واقعا تو همون جلسه اول صحبتم فهمیدم که خیلی پاکه هرچی بیشتر میگزشت بیشتر میفهمیدم که دوستش دارم که بهش گفتم که ندای گلم خیلی ازت خوشم اومده و دوست دارم بهش هم گفتم عاشقتم با وجود اینکه هنوز صورت خانومه گلم و ندیده بودم ولی از باطنش بی نهایت لذت بردم و همون موقع مطمئن شدم که %100 ندامو میخوام هرچی میگفتم عاشقتم ندا میگفت اینو نگو بذار همدیگرو ببینیم خلاصه بخاطر اینکه شهر هامون دور بود نمی شد بلافاصله همدیگرو ببینیم

منم امتحان داشتم گفتم باشه برا 2 ماه دیگه اما دیدم نه واقعا نمیشه دیگه تصمیم گرفتم برم پیشش

 

راستی وقتی به ندای گلم پیشنهادم و دادم اولش ازش هم پرسیدم که با کسی دوست نیستی چون واقعا برام مهم بود که خدا نکرده کسی دیگه بهش دل نبسته باشه که خوشبختانه خانومه پاکم گفت نه تاحالا با هیچ کس دوست نبودم و همچین قسطی هم نداشتم و بعد ها هم بهم گفت که چقدر دوستم دارو اولین و اخرین انتخابشم که باعث شد بیشتر از همیشه و هر لحظه علاقم بهش بیشتر و بیشتر بشه.

 

 

خوب حالا از انیجا که مربوط به دقیقا یک سال پیش هست رو میگم 1386/02/08

 

از قبل بلیط گرفته بودم برا ساعت 8 ساعت 7 بیدار شدم و با مترو رفتم ترمینال جنوب و سوار اتوبوس شدم تو تمام مسیر دل شوره داشتم که ندا از من خوشش میاد هرچند که قبلا عکسم و دیده بود اما عکس که ملاک نبود خود آدم شرطه با عکس که کسی زندگی نمیکنه و باید رفتار و برخورد و همه چیز منو میدید اما از نظر من اون برای من انتخاب شده بود و از نظر پاکی و مهربونی و صداقت و اخلاق و فهم و معرفت و شور و هر چیزی که فکر کنی برام تو اوج بوده و هست اما از نظر ظاهر هم همون چیزی بود که تصور داشتم مثل باطنش که قشنگ بود ظاهر ندام هم خوشبختانه خیلی قشنگ بود خلاصه تو راه کمی استرس داشتم و بعدش رسیدم به شهر خانومیه گلم که اونجا ساکن هستن و به محل قرار رفتم راستی ندای من یه دوستی داره که مثل خواهر میمونه برام البته یکم بعد ها نمیدونم اسمشو باید حسادت بزارم یا چیزه دیگه ولی برخوردش اشتباه بود هم با من هم یا خانومیه نازم خلاصه اولین بار هم ندای ماهم با همون دوستش قرار بود که بیاد سر قرار حالا من رسیدیم محل قرار که همون هتل امیر کبیر باشه بودش و من تو لابی هتل منتظر بودم حالا ن دل تو دلم نبود خانومه گلم یه کوشولو همچین تاخیر داشت نمیدونم شاید هم نداشت شاید زمان برای من خیلی خیلی زود و خیلی خیلی دیر میگذشت یه احاس عجیبی بود خلاصه ندای نازه من نگو میخواسته با دوستش تبانی کنن که هردوشون ساکت باشن که ببینه من به کدومشون رو میکنم و میگم ندا ولی خوب همون طور که خون خون و میکشه عشقه ندام هم منو سمت خودش کشوند البته زمان اجازه نداد اون 2 تا خانومه محترم با هم تبانی کنن ولی وقتی اومدن تو لابی هر دو لبخند زنان وارد شدن و هر دو داشتن آماده می شدن برای سلام کردن که قبل اینکه سلام کنن من گفتم سلام ندا جان که همون طور که گفتم عشق ندا خانومیه گلم منو سمت خودش میکشونه همون طور هم شد و من دقیقا این جمله رو به خودش گفتم و همزمان دستم رو دراز کردم که باهاش دست بدم و اگه جایی داشت که دستش رو هم ببوسم که دیدم خانومی دستش رو  به علامت اکراه از دست دادن نشون داد و با لحجه قشنگ اینگیلیسیش گفت No No نو نو ، از یه طرف خوشم اومد از یه طرف ناراحت شدم خوشحال شدم که خانومم خیلی گله از یه طرف گفتم شاید تاییدم نکرده ناگفته نمونه با ظاهری خیلی خیلی خیلی ساده رفتم که بعد کم کم تو دقایق بعدی متوجه شدم که نه امطنا از دست دادن اون موقع دلیل به تایید نکردنم نبود و خیالم راحت شد بعدش سر انتخاب غذا من یه کمی با ندام شوخی کردم و دوستش هم مهمان من و ندا بود از یه طرف دوست داشتم با ندا تو اولین دیدارمون تنها باشم که همه حواسم به ندام باشه از طرفی ندا گفته بود که از نظر تو اشکالی نداره دوستمم بیاد که من دوست داشتم هرجور که ندا جونم صلاح میدونه همون کار و بکنه و بعد اینکه دوست ندای نازم اومد هم دوستش رو هم که مهمان ندام و من بود رو رعایت میکردم آخه یه ذره بنده خدا شاید جا خورد منو رو که آوردن من به شوخی گفتم بچه ها آخرش ظرف ها رو میشوریم که بنده خدا انقده من تکرار کردم که دیگه به زبون اومد من مهمونه شما و ندا هستم منم گفتم که بابا شوخی بود هرچی میل دارید سفارش بدید که بعد سفارش و دادیم و سریع عذا آماده شد راستی ندای گلم از مرد های هیز متنفره گفته بود باید چشماتو ببینم و تشخیص بدم البته از این نظر خیالم راحت بود چون آدم هیزی نیستم سر این موضوع هم سر به سرش میزاشتم میگتفم میخوای منو ببری چشم پزشکی بعدش میگفت خودم میبینم و سر به سر گذاشتن های من که ادامه داشت خلاصه بهش سر میز گفتم چشمامو هم دید؟نظرت چیه خانوم دکتر ه گلم؟

ندای نازه منم همش جلو دهنشو میگرفت و میخندید منم دیگه تخریب روحی میشدم شوخی میکنم من از رو نمیرفتم بعد دیگه با دوست ندا که هم رشته دبیرستانی من و هم رشته دانشگاهی بود صحبت کردم بعدش ندا یه جور من و نگاه میکرد که میخواد اعماق درونمو بفهمه دوستش گفت ندا یه جوری نگاه میکنی انگار میخوای فکر آدم و بخونی خلاصه خیلی زود گذشت ساعت 3 بلیط رفت برام گرفته بود من با ندا و دوستش هم مسیر شدیم تو طول مسیر که از هتل تا تو خیابون اومدیم ندا و دوستش دستای همدیگرو گرفته بودن دوست داشتم بجا ی اینکه ندا شونه به شونه و دست در دست دوستش هست بجاش دستش تو دسته من باشه و شونه به شونه من قدم بزنه ولی خوب تازه اولش بود هنوز همه چیز و از نظر اون نمیدونستم خلاصه رسیدیم تو خیابون بهش گفتم خوب چشمام و دید اخلاق و رفتارم و هم دیدی بعد زنگ میزنم قطعی نظرت رو میپرسم گفت باشه،بهش گفتم که امید وارم بازم ببینمت ندام نگاه میکرد با اون چشمای قشنگش بعدش گفتم خوب اولش که باهام دست ندادی حالا که میخوام برم باهام دست میدی؟ هیچ وقت برام مهم نبود که با یه دختر دست بدم یا نه ولی اون دست دادن با دست دادن کسای دیگه قابل مقایسه نبود خیلی برام حیاطی و واجب و مهم بود یه جورای بین مرگ و زندگی بود دیدیم با اشاره سرش که آره رضایت دارم که دستم و بهت بدم دستشو آورد جلو و دست دادم باهاش و ازش جدا شدم...راستی موقع که وارد شهر شدم ترمینال تا هتل یه مسافت 2 دقیقه پیاده روی بیشتر نبود ولی یه دربست گرفتم که به قول معروف گوش ما رو برید و بیشتر از اونی که باید می گرفت گرفت خلاصه موقع برگشتن فکرم یه جواری دیگه مشغول شد از طرفی تجربه اولین دل کندن و پیدا کردم آخه واقعا تو همون لحظه که ازش جدا شدم دلم شدید داشت براش تنگ میشد خلاصه ندا ایستاده بود منم هم مسیر ترمینال  قدم زنان تو خیابون میومدم دوست ندا به دربون هتل گفت که براشون آژانس بگیره ندا داشت از دور منو نگاه میکرد براش دست تکون دادم و یه ماشین واستاد بعد گفتم ترمینال فهمید مال اون شهر نیستم گفت آقا ترمینال 100 قدم پایین تره ها منم تشکر کردم و دیدم که سر پیچه یه نگاه دیگه کردم به ندا و دوباره دست تکون دادم واقعا چشم برداشتن خیلی برام سخت بود یعدش یه کمم هم بغض کردم تو ماشین هم یه ذره اشکم اومد ولی خوب چاره ای نبود تا رسیدم تهران و از اتوبوس پیاده شدم به ندام تلفن کردم  اتفاقا اون روز ندای ماهم کلاس زبان هم داشت و بعد از قرارمون رفته بود کلاس زبان و وقتی من رسیده بودم تهران کلاس زبان تموم شده بود و تو خیابون بود داشت تو شهر خانومی بارون میومد ازش پرسیدم که ندا جونم نظرت چیه راجب من که نظر خودش و که مثبت بود بهم گفت که واقعا بال در آوردم از خوشحالی میخواستم برم پیشش محکم بقلش کنم بوسه بارونش کنم .... خلاصه اونم نظر من و پرسید منم نظرم و گفتم خلاصه منم همسفر زندگیم و پیدا کردم و امروز سالگرد اولین ملاقاتمونه که امروز ه به ندای گلم تبریک میگم و ازش بخاطر همه چیز ممنونم و ازش عذر خواهی میکنم به خاطر کوتاهی ها و کم عقلی هام که بعضی وقت ها باعث رنجش و ناراحتیش شده دوست داشتم امروز رو مثل پارسال کنارش باشم ولی متاسفانه این خواستم بر آورده نشد  اما خوشحالم که خدا این گل و بهم داده که واقعا زندگیم و از این رو به اون رو شده و امید تازه ای به زندگی با داشتن ندام پیدا کردم ایشا الله که همیشه صیحیح و سالم باشی و سایت بالا سر من باشه ندای گلم از اون چیزی که تصورش و بکنی و فکرشو بکنی خیلی خیلی خیلی بیشتر دوست دارم یک تار موت و هم با دینا عوض نمکینم ندای گلم عاشقونه میپرستمت خیلی دوست دارم عشقم.

 

ندای گلم امیدوارم زود تر به هم برسیم و زیر یه سقف زندگی کنیم چون واقعا جدایموم خیلی برام سخته.

 

                            

 

 

ندای ماهم همسفره زندگیم خیلی خیلی دوست دارم عاشقتم...خوشحالم که تو رو دارم.

 

 

                                 

 

                        

                                         قلب من در قلب تو خورده گره

 

                             

 

 

                                        ندا جونم عاشقتم

 

 

 

 

             

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:20 قبل از ظهر
  به قلم: حمیدرضا  | 

می نويسم يادگاری تا بماند روزگاری گر نباشم روزگاری اين بماند يادگاری

 

سلام به ندای عزیز تر از جونم.

 

بعدش هم سلام به بینندگان وبلاگ من و خانومم.

 

 

اول از همه اولین پست خانومیه گلم و هم بهش تبریک میگم .

 

بعد از این همه دوری و تاخیری که داشتم تو آپ کردن بلاگ، امروز با همه مشغله ای که دارم و کیلومتر ها از خونه دورم  و دلم برای ندا خانومم خیلی خیلی هم تنگ شده اومدم تا بلاگ رو بروز کنم.

 

 

اول از همه اینکه ندا جونم حرف های دلشو گفته بود اینجا که خودم هم خیلی خیلی ناراحت شدم،راستش  هم خودم هم ندای گلم دوست داشت روز تولدش و کنارش باشم .از یک طرف تولد خانومه گلم خورده بود به تعطیلات و از اون طرف باید 19 طبق قراری که گذاشته بودم میدیدمش اما خوب از طرفی قبل اون تاریخ که من نمی تونستم برم با همه وجود اینکه دلم براش خیلی خیلی تنگ شده بود اما خوب چاره ای نبود دیگه باید صبر میکردم تا 19 از طرفی هم که کاردانی به کارشناسی ناپیوسته علمی کاربردی هم قبول شده بودم و روز ثبت نام 20 فروردین بود ولی خوب چون که خونه ما تهران بود و محل قبولیم هم مازندران هستش دیگه مجبور بودم که برنامه دیدنمون رو به ناچار به عقب بنداز حالا اینجا روی صحبتم به خانومیه گلمه )ندای گلم الهی دورت بگردم (آقا / خانوم شما نخون، این قسمت خصوصیه) قربون قدت برم تو که میدونی دلم برات اندازه سوراخ جوراب پای مورچه شده خودت میدونی که خودمم هم خیلی خیلی ناراحت شدم بخاطر این موضوع خودت میدونی گلم که من دوست داشتم همون 17 پیشت باشم حالا 17 نشد حتی دوس داشتم 18 پیشت باشم ولی خوب خودت اون موقع شرایط نداشتی منم بهت حق دادم که درست میگی منم دوست داشتم ثبت نامم دیر تر بود تا زود تر میدیدمت از اون طرف هم که مجبور بودم زود تر برم ثبت نام که زود تر وضیعت سربازی مو درست میکردم الهی قربونت برم ولی بازم منو ببخش که نتونستم اون جور که تو خواستی عمل کنم به خدا رو نا چاری بود نه از روی قسط و قرضه خاصی مرسی که همیشه درکم میکنی الهی دورت بگردم... )

 

19فروردین 1387

 

ساعت 3:25همراه به اتفاق حاجی (بابا مو مبگم) راه افتادیم به سمت ترمینال شرق و با اتوبوس های بی آر تی که سر خیابون ما ایستگاه داره رفتیم ترمینال شرق قلبش بابا رفته بود بلیط گرفته بود و ما ساعت 3:45 تو ترمینال مقابل ترمینال 1 بودیم البته بابا یعنی همون حاجیه خودمون رفته بود دبلیو سی  و من منتظر بودم تا اتوبوس بیاد و بگه مسافرین محترم تشریف بیارید و بشینید روی صندلی تون خلاصه در همین لحاظات دیدم که اتوبوسی درب و داغون اومد و گفت بریزید بالا (البته اون این حرف و نزد من از خودم میگم) خلاصه منم مثل همیشه از دست حاجی حرص میخوردم همیشه این جور مواقع یادش میوفته که باید بره دبلیو سی  خلاصه حاجی اومد و سوار شدیم و راه افتادیم تو تمام مسیر به طرف دلم پیش ندا جونم بود یه طرف نگاه کردن این جاده که تا کی من باید این راه دور رو بیام و برم و از ندام و خونه و شهرم دور باشم البته چیزی که یه مدت خیلی تو فکرش بودم که برم یه جای دور درس بخونم که حالا فعلا نصیبمون شده خلاصه این دوره از زندگیه منم که فعلا دور از عشقم و خانواده ام هستم...خلاصه تو این افکار غرق بودم که یهو دیدم رسیدم به رودهن و جاجرود که همزمان خانومه گلم بهم زنگ زد که نمیتونستم باهاش صحبت کنم که با ناراحتی اینکه چرا نمیتونم جوابش و بدم رجکتش کردم بعدش اس ام اس دادم به همه زندگیم خلاصه گذشت و گذشت و گذشت تا رسیدیم به یه جایی که اتوبوس توقف بین راهی کرد و بابا هم گلاب بروتون باز یه دبلیو سی رفت و برگشت و باز هم اتوبوس آماده حرکت شده و ما هم همراه اتوبوس رفتیم و رسیدیم به آمل و چون دوست بابام که بچه آمل هستش از قبل میدونست ما میایم و قرار بود از آمل با من و پدرم و دوست بابام با هم بریم دانشگاه برای ثبت نام خلاصه ما که دعوت بویدم منزل دوست پدر ولی با این وجود  تصمیم گرفتیم شب رو در مهمان پذیر خونه های آمل بگذرونیم همون لحظه که اتوبوس داشت میرسید به آمل داشتم اس ام اس میدادم به ندام که یهو ندا زنگ زد من دیدم دارم میرسیم و باید وسائل رو برداریم نمیدونم حول شدم تلفن و قطع کردم یا زنگ خورد دفعه بعد خودم اومدم تو همون شرایط جواب بدم که دیدم صدا نمیاد بعدش از اتوبوس تو همین لحظات پیاده شدیم و من و بابا کنار هم بودیم که بابا تفلن داشت میزد به دوستش بهترین موقع بود که خودم زنگ بزنم که ندا خانومه من مثل اینکه همون لحظات که از اتوبوس پیاده میشدم دوباره تفلنم و گرفته منتها خط رو خط افتاده بود و مثل اینکه یه دختره صاحب اون خطی که خط رو خط افتاده بود و خانومی هم که قربونه غیرتش برم اعصاب مصابش بهم ریخته بود خلاصه بهم اس ام اس دادش که این دختره کیه که گوشیتو جواب داده خلاصه من هم که اون لحظه که بابا با تلفن داشت حرف میزد غنیمت دونستم و زنگ زدم به عشقم و گفتم که چی شده گفت دختره کیه با کی رفتی شمال گفتم بابا خانومی من با بابام اومدم صداشو هم به گوشه خانومی رسوندم تا خیالش راحت بشه و بعدش خداحافظی کردیم و با بابام رفتیم پیش ساندویچ فروشیه که جلو چشممون بود خلاصه پرسیدیم مرکز شهر از کجا بریم و از این حرف ها که گفت سوار تاکسی بشین و برید میدان 17 شهریور و خلاصه یه پراید تاکسی اومد و سوار شدیم و ساندویچیه هم به راننده تاکسیه هم که همشهریش بود سفارش کرد خلاصه رسیدیم و به میدون 17 شهریور که پرسون پرسون رفتیم مسافر خونه فرهنگ از پله ها رفتیم بالا و دیدم یا آقایی نشسته تو یه اتاق و از ظواهر امر پیداست که این همون رزوشن مهمانپذیر هستش

 

بابام:آقا ما امشب اومیدم مهمون شما باشیم و این جون و فردا ثبت نام کنیم  و یه اطاق 2 تخته میخوایم …

 

رزوشن:خوش اومدید (با لحجه شمالی بخونین)اطاق دو تخته نداریم سه تخته دارم

 

بابا: شبی چند؟!!!!

 

رزوشن: شبی 12 هزار تازه ما شب عید و تابستون همون اطاق و میدیم شبی 30 هزار

 

بابا: نه آقا مثل اینکه ما باید بریم یه جا دیگه...کسی که پول نداره باید تو خیابون بخوابه...

 

رو: زشن سکوت....!

 

خلاصه بابا ما رو آواره کرد این حاجیه ما بعضی وقتها به قول خودش از سر سوزن تو میره بعضی وقت ها هم که از در دروازه هم تو نمیره خلاصه ما گفتیم بابا حاج حسن تو که این همه مثل ریگ پول خرج میکنی ما رو چرا آواره کردی حالا از این و اون آدرس میگرفتیم همه آدرس همون مسافر خونرو میدادن بعدش یه جا دیگه هم پیدا کردیم که 4 تخته بود و اون جا هم همون دیالوگ بالا تکرار شد از طرفی منم وضیعتم اظطراری بود و خسته هم بودم خلاصه زنگ زدم به مامان گفت بیا ببین شوهرت ما رو آواره کرده خلاصه مامان با پدر صحبت کرد و دستور و صادر کرد البته بابا دید که دیگه راهی جز همون مهمانپذیر نداره و بهتر از جاهای دیگس خلاصه رفیتیم و اطاق و گرفتیم ووقتی بابا نبود با ندای گلم یکم هم صحبت کردم و بعدش رفتم یه ساندویچی و بعدش هم باز تو راه به خانومیه نازم تلفن کردم و بعدش اس ام اس دادم و بعدش با مامان هم دوباره صحبت کردم و ساعت 11 شد و بابا خسته بود و خوابید منم یکم خوابیدم و بعدش بیدار شدم و دیگه یه ذره خواب و بیدار و تا صبح سر کردیم و زنگ زدم مهندس دوست بابا البته سنش کمه ولی خوب هم به حاجی ارادت داره هم خیلی از من خوشش میاد خیلی بچه با وجودیه از بچگی اومده نتها تهران و درس خونده و جبهه رفت و کارگردان و تهیه کننده صدا سیما هم هستش خلاصه ما تو راه بودیم که کارخونش تو شهرش و هم نشونمون داد خلاصه رفیتم و ثبت نام کردیم .و ناهار

مهمان دوست پدر بودیم و بعد ما رو تا اتوبوس رسوند و ما راهی تهران شدیم تو راه هم کلوچه برای سوغات خریدیم.(ناگفته نمونه این دوست پدر ما یه شرکت گرافیکی هم تهران داره و خودش از دور دستی بر آتش داره و من و کاندید کرده بود برای شرکتش که بقول گفتنی همه کاره اون شرکت بشم البته وعده وعیدی به ما داده بود و بعد ها فهمیدم که درست گفته بود و طراحی لوگوی این کارخونه تازه تاسیس شو هم من کردم که البته زیاد جال هم نشده ولی خوب به ثبت رسید.(

 

رسیدیم تهران و بعد به ندای گلم زنگ زدم که با مهمان دوسش بود و بعدش هم قرارمون رو مچ کردیم که برم ببینمش.

 

 

 

حرکت به سمت اراک.

 

 

طبق معمول به خانومم سپرده بودم که منو بیدار کنده تا صبح به موقع برسم  قبل اینکه ندای مهربونم زنگ بزنه بیدار شدم و آماده شدم ندام هم تلفن کرد خودمو سریع به مترو رسوندم مثل همیشه ترمینال جنوب رو انتخاب کردم برای شروع سفر،رسیدیم ترمینال اتوبوس و انتخاب کردم به خانومم اس ام اس دادم که دارم میام و قربون صدقش رفتم و صبح بخیر گفتم و بعدش اتوبوس رسید بین راهی بعدش هم  هرچی تلفن کردم دیدم خانومی جواب نمیده کفتم شاید صدا موبایلش و سایلنت کرده خلاصه راه افتادم و باز اس ام اس دادم و بعدش رسیدیم به ترمینال از اونجا هم هرچی میگرفتم این خط ایرانسل من آنتن نمی داد انقده از دسته خودم کفری شده بودم که چرا خط 0912 مو با خودم نبرده بودم ناگفته نمونه کد 2 هستش از اول هم مال خودم بوده  البته  قلبش یه کد 1 هم داشتما ....

خلاصه بالا خره گرفت و من گفتم خانومم بپر بیا که دلم داره برات بال بال میزه گفت بیا امیر کبیر گفتم به چشم و سریع رفتم امیرکبیر و منتظر ندای گلم بودم که دیدم ندای گلم خوشگل تر از همیشه جلو چشمام ظاهر شد و دستش و که بهم نداد آخه دفعه قبل من توفکر رفته بودم زیاد دسته ندای دسته گلم رو نگرفته بودم بخاطر همین ندا خانومی  دلخور بود ولی ایندفعه  از دله خوشگلش در آوردم .

 

راستی راستی راستی،خانومم برای یه کادوی خوشگل یه سوغاتی توپ از اصفهان برام آورده بود یه تابلو هنری که روش آیت الکرسی نوشته شده بود برام آورده بود خودم از قبل تو یه کادوئی تو تهران وان یکاد رو براش دیده بودم که براش هدیه ببرم ولی خانومیه من پیش دستی کرده بود.خلاصه کادو مو داد و رفت که موهاشو جلو آینه دستشویی درست کنه من اول خواستم که ندام بیاد بعد در حضور خانومم بازش کنم ولی طاقت نیاوردم خواستم بازش کنم یه کم تلاش کردم باز نشد آخه خواستم کادوش تمیز باز بشه و کاغذ کادوش پاره نشده که دیدم خوشمله من داره میاد بعد اومد به کمکم که بازش کنم ولی ماشاالله انقده چسب زده بود که دیدم و خوشحال شدم بازم میگم ندای گلم دسته گلت درد نکنه همین الان که دارم تایپ میکنم تابلو رو زدم به دیوار خونه مجردیم عشقم .

 

بعدش هم رفتیم رستوران هتل که تا وارد شدیم متوجه اوضاع شدیم که میز دو نفره ها تمامیشون در جاهای بدی چیده شدن که همش تو چشم هستیم اول رفتیم یه جا بعدش با هماهنگی باز جامون رو عوض کردیم منو رو آوردن و غذا رو انتخاب کردیم خلاصه داشتم حرف میزدم که گفتم چه خوب امروز خلوته که ندا گفت باز تعریف کردی اینجا الان شلوغ میشه که دقیقا بعد از این صحبت ما 10 12 تا از این خارجی های بدبخت بیچاره با چند تا ایرانی از اینا که بودجه گرفتن و دارن حسابی حال میکنن اومدن اد اومدن میز کناری ما ) آقا اصلا من سقم هم سیاه نیستا بخدا چشام شور نیست بابا خوب هتله دیگه بیابون که نیست هتل هم شلوغ میشهه دیگه ) من هرچی اون مسئول اونجا رو صدا کردم دیدم مثل گاو میره میاد و بعد از تصمیم و شورا و صلاح با خانومم تصمیم گرفتم میز رو عوض کنم و بعد از اینکه میز رو عوض کردم 2 دقیقه بعد همون مرده که سنش هم کم نبود با بی ادبی تمام اومد و گفت شما مشکل داری که جاتون و عوض میکنین من اومدم حرف بزنم که گذاشت و رفت بعدش که اومد رد بشه صداش کردم خیلی اعصابم خورد شده بود درسته به قول ندای گلم باید کم محلش میکردم ولی یه اخلاقی هم دارم که باید حرفم رو به طرف بزنم که بدونه چی به چیه و کی به کیه منم که از شلوغی بدم میاد برای همین جا مو عوض کرده بودم و طرف و صدا کردم و گفتم ببین آقا وقتی من جا مو عوض میکنم یعنی با اون جا مشکل دارم مریض نیستم که بعدش هم آقا من اعصاب معصاب ندارم این همه راه کوبیدم 2 3 ساعت اومدم خانومم و ببینم میخوام آرامش داشته باشم یه جا آروم باشه بعد حالا ندا ابرو میندازه منم از یع طرف اعصابم خورد از یه طرف ابرو انداختن خانومم از یه طرف مرده و که گفت معذرت مخیوام و از طرفی لگد های محکمی که خانومم از زیر میز میکوبید تو پام....و بعد از رفتن اون مرده هم که من نصف حرف ها مو بخاطر ابرو های خوشگل خانومم که بالا پایین میپریدن و نوازش هایی که از زیر میز میشدم به مرده نزدم و خانومم ناراحت شد و گفت بچه ای که منم از این حرفش ناراحت شدم ندا میگه محلش نمیذاشتی خلاصه ازش معذرت خواستم بعدش هم خودم ناراحت شدم که ندا رو ناراحت کردم بعدش هم ازش معذرت خواستم بازم از اینجا از ندای گلم معذرت میخوام.

 

خلاصه ناهار و صرف کردیم البته چند باری همون یارو اومد و گفت چیزی کم و کسر ندارین که من گفتم نه ممنونم و بعد باز عذر خواهی کرد و بعد گفت دفعه بعد جبران میکنم (البته ندا خونمی بخاطر بعضی مسائل دیگه از هتل امیر کبیر زده شد و دستور داد که دیگه نمیایم به این هتل لمپن)خدایش کافی شاپ های شهرستان ها بعضی وقتها بهتر از این هتل های بی صاحب شده هستن و همین جا تاسف خودم رو نسبت به این مرکز مثلا رفاهی اعلام مینکم....

 

نا گفته نمونه ناهار رو مهمان خانوم مهندس گلم بودم و بعد ناهار رفتیم به لابی و بعدش چایی سفارش دادیم بعدش هم خانومی چند تا پسته در آورد قربونش برم چند تا پسته با دستای قشنگش گذاشت تو دهنه منو منو چند تا پسته گذاشتم رو لب های خوشگلش که بخوره وقتی که پسته ها رو میزاشت تو دهنم میخواستم دستاشم بخورم نمیزاش که فرضه عشقم سریع دستشو میکشید.

 

بعدش دیگه ثانیه ها تند و تند گذشتن و عقربه های ساعت داشتن لحاظه جدایی رو با اعداد روی ساعت فریاد میزدن واقعا لحظه سختی مخصوصا وقتی ساعت میشه 3:30 دیونه میشم خلاصه ندای من گفت بریم تو محوطه قدم بزنیم بعدش بریم ترمینال منم گفتم چشم بعدش گفت بریم اون طرف ها رو ببینیم گفتم فکر نمیکنم درست باشه ممکنه مشکل برامون پیش بیاد و بعدش خودش و من پیشنهاد دادیم بشینیم روی یکی از صندلی های سنگی تو محوطه هتل که بعد از اینکه نشستیم شروع کردیم 10 15 دقیقه ای حرف زدن که یهو یکی از دربون ها با موتورش اومد و منو صدا زد البته یه دونه واکی تاکی هم دستش بود که همچی که انگار بی سیم یگان ویژه و اطلاعات دستش گرفته (برای اون دسته از دوستان که نمی دونن واکی تاکی چی هست بگم که واکی تاکی در انواع مختلف هستش که دو دستگاه بی سیم از نوع معمولی هست البته وارد بحث حرفه ای بیسیم نمیشم که سیستم هاش چیه آنچنان هم تخصص ندارم ولی تا حدی که میدونم این دستگاه ها در انبار ها معدن ها کارخونه ها برج ها ساختمان های در حال تاسیس که داری طبقات زیاد هستن و هتل ها استفاده میشه که چند سالی هم هست که وارد

سیستم بی سیم پایگاه های بسیج هم شده که و بخاطر سیستمی که دارن استفاده ش آزاد هست و هر کسی میتونه با مراجعه به پشت شهرداری و توپخانه تهران یا همون میدان امام خمینی تهران و حتی بازار رضای خودمون که قطعات کامپوتری میفروشه تهیه کنه ...من و دوستم هم زمان قدیم داشتیم یادش بخیر ملت سر کار میرفتن دوستم محمد حسن که از اول 1 سالگیش عضو بسیج بود دو تا آورده بود یکیش دسته خودش بود یکیش هم خونه ما افتاده بود که ما باهاش موج بیسیم شهرداری منطقه محلمون و گرفته بودیم و بیسیم ادار برق   (

 

خلاصه من و صدا کرد و خانومیه ترسوی نازم هم که دیگه هیچی هول نکرد که من گفتم صبر کن الان میام بعدش رفتم پیشش و گفتم بله گفت خانوم کیه ؟ گفتم خانوممه ... گفت بومی اینجا هستین منم گفتم نخیر من بچه تهرونم ... اومدم اینجا با خانومم ناهار رو صرف کردیم و الان هم بلیط رفت به تهران رو دارم) طبق معمول ندای گلم برام بلیط گرفته بود(و گفتم اینجا هم نشستیم که ساعت حرکت بشه و بعد راه بیافتیم که بلیت رو اومدم از کیفم در بیارم که چشمای کورش ببینه که دیگه بیشتر نخواد ادامه بده و بعدش منم سند برای حرفام نشون بدم بلیط رو از کیفم در آوردم و بعد هم حلقمو دید هم بلیط و بعد گفت عذر میخوام فقط زحمت بکشین اینجا نیشنین پارک نیست منم گفتم باشه و برگشتم سمت ندای گلم بعدش هم خانومی پرسید چی شد چی گفت چی گفت؟که بعد گفم پاشو بریم بهت میگم که دیدم خانومم روشو با روسریش گرفت با لبخند بهش گفتم خانومیه زرنگم میخوای شناسایی نشی....

 

خانومم خندید بعدش هم اومدیم و رفتیم ترمینال و اونجا هم چند دقیقه رو کنار هم بودیم و بعدش خداحافظی کردیم مثل همیشه خانومم منتظر من اون سر ترمینال بودش منم دل تو دلم نبود باز باد بلند شده بود من حالا تو دلم بد و بیراه میگفتم اه این رانندهه بیاد زود تر بریم که من ندامو ببینم که عشقم زود تر بره خونه منم خیالم راحت بشه و خلاصه صندلیم هم سمت راست بود نمیدونستم خانومم سمت چپ واستاده یا راست از طرفی هم موبایلم باز آنتنش صفر شده بود از طرفی مثل همیشه دلم میخواست پیشش بیشتر بمونم دلم موقع جدا شدن وحشت ناک براش تنگ میشه ندایی واقعا لحظه جدا شدنمون خیلی برام سخته نمیدونی تو راه برگشت چه حالی دارم...دست گلت بخاطر بلیط و سوغات قشنگت و ناهار تولدت درد نکنه مرسی بخاطر همه خوبی هات.

 

ندای گلم بازم منو ببخش بخدا بخاطر شرایط ناچار شدم  وگرنه اگه امکانش بود همون صبح روز تولدت پیشت بودم راستی کادوی که بخاطر هدیت دادم هم ناقابل بود قابلت و نداشت ایشاالله بتونم بیشتر از این برات انجام بدم.

 

 

راستی اینو هم بگم که یه خونه مجردی اینجا گرفتم الان دقیقا یک هفته شده که ما اومدیم اینجا و من نتونستم اون جور که میشد با ندای گلم تماس داشته باشم  البته فعلا مامان بابا هم اومدن اینجا تلفن اینجا هم مدام قطع و وصل میشه و کلا بخوای حساب کنی ما اینجا 2ساعت هم تلفن تو این خونه وصل نبوده ،  یادمه شب اولی که اومده بودم که نه تلفن وصل بود و نه من فایل های پشتیبانی مو با خودم آورده بودم که ندا خانومی گفت رمز من و بگو و چه جوری میتونم تو بلاگ بنویسنم که من بهش گفتم و خانومم اومد حرف های دله مهربونش و گفت بهم و خیلی خیلی ناراحت شدم بخاطر شرایطی ه پیش اومده.ندای گلم امید وارم که منو ببخشی ،خودت هم میدونی که ناچار بودم گلم.

الهی دورت بگردم.

 

 

 

ندای گلم بهترین ها رو برات میخوام.

 

ندا جونم خیلی دوستت دارم عاشقتم.

 

       

 

           

                                                                                 

                                              

         

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر
  به قلم: حمیدرضا  | 

می نويسم يادگاری تا بماند روزگاری گر نباشم روزگاری اين بماند يادگاری

حمید رضا جان این اولین بارم که دارم تو وبلاگمون می نویسم اگر بد به بزرگواری خودت ببخش

خیلی دوست داشتم همه ی حرفای دلمو بهت بگم

الان که دارم مینویسم خیلی خوب لحظه ی اشنایی یادم مییاد اون لحظه ای که داشتی برام درد ودل می کردی اصلا فکر نمی کردم که تو عشق من بشی یا اصلا بهت علاقه مند بشم و دوست داشته باشم.

ولی از وقتی تو اومدی توی زندگیم کلا شیوه ی زندگیم،شیوه ی حرف زدنم،شیوه ی محبت کردنم.....کلا همه چیزم تغییر کرده اخه من توئ زندگیم دختر خشکی بودم اصلا دوستی با پسر قبول نداشتم هیچوقتم یادم نمیاد با پسری نرم حرف زده باشم.

جوجو خیلی خیلی خیلی خیلی......... دوست دارم.

اصلا یادم رفت چی میخواستم بهت بگم

2 هفتست که یه حرفی تو دلم که می خواستم بهت بگم ولی گفتم شاید ناراحت بشی ولی دیگه الان وقتشه که بگم

خیلی دوست داشتم روز تولدم پیشم باشی ولی چون احتمال داشت بابام باشه گفتم نیا،ولی خیلی دوست داشتم حد اقل 1 روز یا 2 روز بعدش پیشم باشی که نیومدی گفتی هفته ئ بعد میام راستش وقتی گفتی هفته ی اینده میای وقتی تلفنوقطع کردم،خیلی از دستت گریه کردم،هیچوقت انتظارشو نداشتم،امسال بد ترین سال تولدم بود،از هر چی تولد متنفرم{هیچ سالی انقدر تو روز تولدم گریه نکرده بودم}

خوب من دیگه میرم رضا از تنهایی می ترسه بقیشو بدا می گم

حمید رضا جونم فعلن بای.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:4 قبل از ظهر
  به قلم: .:. ندا .:.  | 

می نويسم يادگاری تا بماند روزگاری گر نباشم روزگاری اين بماند يادگاری

 

                                       سلام ندای نازم

 

 

 

گفتم یه چیزی بیارم که فقط مخصوص تو باشه و فقط مال تو باشه.

 

هرچی گشتم چیزی جز قلبم و پیدا نکردم تا برات بیارم

 

قلبم با تمام وجود مال تو.

 

تولدت مبارک  ندایقشنگه مهربونم

 

 

 

 

 

 

 

ندای گلم امروز برام یکی از بهترین روز های دنیاست متاسفم که نتونستم بخاطر شرایطی که هر دومون میدونیم امروز کنار هم باشیم ولی خوشحالم که امروز تو رو دارم و تولدت رو بهت تبریک میگم و دعا میکنم هر لحظه هر جای دنیا که هستی شاد و سالم و سلامت و خوشحال باشی و همیشه پیشم باشی.

دعا میکنم زود تر هم این سال های دوری و جدایی ازهم، زود تر تموم بشه و یه همچین روزی از نزدیک صورت ماهت رو ببوسم و تولدت و بهت تبریک بگم ندای گلم من هر چی زودتر شرایط رو فراهم میکنم زود تر میام گل روی ماهت رو که خیلی دلم برات هم تنگ شده ببینم.

راستی یه کادوی کوشولو هم برات گرفتم امید وارم خوشت بیاد ببخشید که دیگه کوچیکه قابلت و نداره ایشااالله مناسبت های دیگه بیشتر جبران میکنم.